هوا
سرد بود و باران تندي ميباريد
از
خيابان مي گذشتم كه چشمم به پسر بچه اي در كنار خيابان افتاد
پسرك
بي اعتنا به قطرات درشت باران بر روي كاغذ خيسي كه بر دست داشت كلماتي مي نوشت
آهسته
بالاي سر پسرك ايستادم و شروع به خواندن كلمات كردم
چنين
نوشته بود
به
خداي نا شناخته.....!ا
اي
كسي كه نمي دانم كيستي اي خداي ناشناخته كه همه جا هستي اما هيچ كجا به تو اجازه ي
ورود نمي دهند
اي
خدايي كه نمي دانم كيستي نام پدر و مادرت را نمي دانم
نمي
دانم چند كلاس سواد داري و آيا توهم مثل من با جوراب فروختن زندگي ميكني يا نه؟
من
تنهايم...تا كلاس دوم سواد دارم و جوراب مي فروشم
شنيدم
بسيار مهرباني و هيچگاه هيچ كسي را تنها نمي گذاري حتي اگر آنها از تو روي گردانند
شنيده
ام بسيار قوي هستي آنقدر كه حتي پاسبانها و مامور شهرداري هم نمي تواند جلوي جوراب
فروختنت را بگيرد يا بساط آلوچه و لبويت را روي زمين لگد مال كند
شنيده
ام به هركه بخواهي پول ميدهي و از هر كه بخواهي ميگيري
جالب
اينجاست كه بزرگترها مي گويند گناهان مردم را ميبيني ولي آبرويشان را حفظ مي كني
انگار به تو ستارالعيوب ميگويند
من
خودم يادم هست وقتي كه دست توي جيب مادرم كردم و اسكناس100 تومني كه همه چيز مادرم
بود را برداشتم تو ديدي ولي زود رويت را برگرداندي كه من خجالت زده نشوم
شنيده
ام به هركس هرچه بخواهد ميدهي و هيچكس را دست خالي بر نميگرداني
حتما
بايد بسيار ثروتمند باشي و خانه ات حتما خانه اي بزرگ در يكي از محله هاي بالاي
شهر تهران است با هزار نوكر و كلفت...! البته مي دانم بسيار گرفتاري و بايد به كار
هزاران نفري كه جلوي در منتظر كمك هستند برسي
از
آن مريض كه شفا مي خواهد تا آن فقير كه پول مي خواهد و آن دختر 16 ساله كه ديگر
دختر نيست و حامله شده است و براي حفظ آبرو به هر دري ميزند
و
من حتما بايد بد موقع مزاحم شده باشم
اما
من كاري ندارم كه برايم انجام دهي چون بسيار خوشبختم فقط مي خواستم بگويم روزي به
من سر بزن من اكثرا همينجا مي نشينم
براي
تو هديه ي دارم مي خواهم يك جوراب مردانه ي سفيد بزرگ پا به تو كادو بدهم
البته
به همه 500 تومان ميفروشم ولي از تو پولي نميگيرم چون بسيار مهرباني و اين جايزه ي
مهربانيت است
ولي
يك گلايه دارم....تو كه اينقدر مهرباني چرا عشق واقعي را به مردم نشان نمي دهي؟
چرا
گوش پاسبانهاي بي رحم كه آزادي مردم را به زنجير كشيده اند را نمي كشي و انها را
از خواب غفلت بيدار نمي كني؟
چرا
به جاي مواد مخدر به معتادان اكسير و آب خضر را نشان نمي دهي؟
چرا
انسانهاي اين نسل را خائن و شهوتران آفريدي؟
چرا
تنفر و كينه و انسان را آفريدي؟
راستش
را بگو بين خودمان ميماند فكرش را مي كردي روزي انسان اين چنين شود؟
مي
دانم اكنون بغض گلويت را گرفته و اشك در چشمانت جمع شده و از اين آفرينش پشيماني
بگذريم.....
پسرك
رو به من كرد و پرسيد؟
آقا
آدرس خانه ي خدا را ميداني؟ نامه اي برايش نوشته ام بايد برايش بفرستم
هنوز
حرفي از دهانم خارج نشده بود كه نور تمام اطرافم را پر كرد و صدايي آمد: نامه ات را بده
لازم
نيست برايم بفرستي من خود آمده ام كه نامه ام را بگيرم
پسرك
نامه را با جوراب سپيدي رو به آسمان دراز كرد
گيج
بودم!!!وقتي به خودم آمدم اثري از نامه و جوراب و پسرك و خدا نبود
تنها
من مانده بودم وپيراهني خيس از باران
فريور ترابي