تبليغاتX
Just One Last Dnce Before We Say Go0dBye

Just One Last Dnce Before We Say Go0dBye

Arezo0 Daram Shabi Ashegh Shavi Arezo0 Daram Befahmi Dard ra...!

آن دم که با تو ام

     

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

برگزیده از وبلاگ : یک سبد آواز نو

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط sh.amirgol  | 

اونکه عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:44  توسط sh.amirgol  | 

چگونه یك پارادایم شكل می گیرد؟ - جواب سوال شما؟؟؟


گروهي از دانشمندان 5 ميمون را در قفسي قرار دادند. در وسط قفس يك نردبان و بالاي نردبان موز گذاشتند. 

هر زماني كه ميموني بالاي نردبان مي‌رفت دانشمندان بر روي ساير ميمون‌ها آب سرد مي‌پاشيدند. 

پس از مدتي، هر وقت كه ميموني بالاي نردبان مي‌رفت سايرين او را كتك مي‌زدند. 

پس از مدتي ديگر هيچ ميموني علي‌رغم وسوسه‌اي كه داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمي‌داد. 

دانشمندان تصميم گرفتند كه يكي از ميمون‌ها را جايگزين كنند. 

اولين كاري كه اين ميمون جديد انجام داد اين بود كه بالاي نردبان برود كه بلافاصله توسط سايرين مورد ضرب و شتم قرار گرفت. 

پس از چندبار كتك خوردن ميمون جديد با اين كه نمي‌دانست چرا؟ اما ياد گرفت كه بالاي نردبان نرود. 

ميمون دومي جايگزين گرديد و همان اتفاق تكرار شد. 

سومين ميمون هم جايگزين شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن) تكرار گرديد. به همين ترتيب چهارمين و پنجمين ميمون نيز عوض شدند. 

آن چيزي كه باقي مانده بود گروهي متشكل از 5 ميمون جديد بود كه با اينكه هيچ‌گاه آب سردي بر روي آن‌ها پاشيده نشده بود، ميموني كه بالاي نردبان مي‌رفت را كتك مي‌زدند. 

اگر امكان داشت كه از ميمون‌ها بپرسند كه چرا ميموني كه بالاي نردبان مي‌رود را كتك مي‌زنند شرط خواهيم بست كه جواب آن‌ها اين خواهد بود : 

من نمي‌دانم، اين اتفاقي‌ است كه اطرافمان مي‌ افتد! 

اين جواب به نظر شما در جامعه امروزي ما آشنا نمي‌آيد ؟ ! 

فرصت ارسال اين را براي اطرافيانتان از دست ندهيد ! چون اين امكان مي رود كه بعد از مطالعه اين متن از خودشان بپرسند كه : چرا ما گاهي اوقات كارهايي را كه ديگران انجام مي‌دهند كوركورانه ادامه داده و پيروي مي كنيم و غافليم از اينكه دليل انجام آن كار را عاقلانه و با استدلال صحيح پي گيري كني


+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 14:2  توسط sh.amirgol  | 

koshtar

Man sehr nemidanam.man faghat roham ra ke bozorg bodo sangin gostarandam.Man sehr nemidanam.gofti zemestan shodeyi o man delam be halat sokht o roham ra ke bozorg bodod sangin mesle chadori roye to keshidam o zekre Eshgh!khandam ta to dagh shodi!Man sehr nemidanam.Nafashat be shomare oftade bodo rohe man az tapesh ista.goftam nakonad tora koshte basham goftam nakonad man morde basham? pas roham ra az roye to bar chidam.ama to nabodi.gheib shode bodi.Goftam ke sehr nemidanam

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:47  توسط sh.amirgol  | 

Harfe dele khodaaaaam

havase tanhayi kardeam.jaye khalvati mikhaham va sedaye oo ra ke daeman begoyad do0ostat daram:Do0stat Daram,Do0stat Daram,Do0stat Daram.va man ba sedash dar khodam ghargh shavam va boghz konam va aram gerye konam ta kalafe shavam va begoyam:bas ast digar,bego Do0stet nadaram.bego az to montenaferam,begoo boro Gom sho!va oo ba boghz begoyad:Do0set nadaram.az to motenafaram!boro gom sho!

va man az shenidane anha sabok shavam o bekhandam o keyf konam ta kerekht shavam o dobare havas konam an seda az poshte panjere baz ba nazo khande sarak bekeshado aheste begoyad:Har che goftam Dorogh bod,Do0stat daram,Do0stat daram

va man dobare sangin shavam va keyf konam va foro beravam va geryeam begirad va dobare bazi shoro shavad va man dobare eltemasash konam ke begoyad Do0stat nadaram va o begoyad:chon to mikhahi migoyam Do0stat nadaram,bas ke Asheghat Hastam migoyam az to motenaferam ta bekhandi

va bad porsid:hala raszi shodi?sabok shodi?va man begoyam na,raftanet,amadanet,khandidanet,geryeat,ashtit,ghahret,eshghet,nefratet,dorit,nazdikit,vesalet,feraghet,sedat,sokotet,yadet,faramoshit,mehret,kineat,khandanet,nakhandanetva aslan bodanet o nabodanet sangin ast,sangin ast,sangin ast

begoyam:etefaghe to az haman aval nabayad miyoftad o hala ke oftade digar nemitavan anra pak kard ya faramosh kard.ama shayad pakoni bashad ta mara baraye hamishe pak konad

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:40  توسط sh.amirgol  | 

revayate aval

gofti do0set daram o rafty!

man heyrat kardam. az dor sayehayi gharib miamad az jense deltangi va shayad eshgh.

ba khod goftam hargez dostat nakhaham dasht.goftam eshgh ra nemikhaham.tarsidam va gorikhtam.

raftam ta payane harche ke bod va gom shodam.va inha piish az gheseye labkhande to bod.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:18  توسط sh.amirgol  | 

.......وخداوند زن را آفرید........

چه قدر زیبا گفت شکسپیر که مرد وقتی زن ندارد فقط زن ندارد و وقتی زن دارد ......فقط زن دارد عجیب ترین موجودات خلق شده با افکاری غیر قابل تصورکه می تواند باعث به آتش کشیدن تخت جمشید و یا صلح میان دو کشور شود به هر حال زن ها در دنیا باعث بانی خیلی از تغییرات بزرگ می باشند که همین امر کافیست تا بدانیم قدرت واقعی از آن کسی می باشد که تصمیم نهایی را برای به ظاهر قدرتمندان وقت بگیرد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:13  توسط sh.amirgol  | 

زندگي

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:11  توسط sh.amirgol  | 

چقدر سخت است...

چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگري ببيني و هزار بار در خودت بشكني و آن وقت آرام زير لب بگويي گل من باغچه ي نو مبارك

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:10  توسط sh.amirgol  | 

خدای من ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:7  توسط sh.amirgol  | 

aflatoon

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:5  توسط sh.amirgol  | 

Arezo0o

 

· سحرگاهان كه شبنم آيتي از پاك بودن را به گلها هديه مي بخشد.به اه باب پاكش ارزو كردم:برايت خوب ديدن.خوب

بودن.خوب ماندن را

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:43  توسط sh.amirgol  | 

...

 

· اگر به خانه من آمدی -
برایم ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه
که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:35  توسط sh.amirgol  | 

doa

 

· خدایا ، بما توفیقِ..... -
تلاشِ در شکست
صبرِ در نومیدی
رفتنِ بی همراه
فداکاریِ در سکوت
عظمتِ بی نام
ایمانِ بی ریا
خوبیِ بی نمود
عشقِ بی هوس
و
دوست داشتن ، بی آنکه دوست بداند ، روزی کن
آمین.....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:28  توسط sh.amirgol  | 

agar eshgh nabod

· 
اگر عشق نبود چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم، به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ آری! بی گمان پیش از این ها مرده بودیم، اگر عشق نبود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:23  توسط sh.amirgol  | 

yademan bashaad

 

یادم باشد
حرفی نزنم كه دلی بلرزد
خطی ننویسم كه آزار دهد كسی را
یادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب كینه را با كمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد
باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
به دنیا آمده ام ... نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی
كه از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس
فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد زنده ام
یادم باشد خواهم مرد روزی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:21  توسط sh.amirgol  | 

kodom sakhtare?

· دل کندن سخت تره یا دل بستن؟ من می گم دل کندن... می دونی دل بستن می تونه الکی باشه وتورو بذاره سر کار اما دل کندن نمی تونه سرکاری باشه ... دیگه تویی واین دل... دلی که بخشیدی و..خودت می دونی یعنی یه

راز بین تو اون دل.. مگه نه؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:15  توسط sh.amirgol  | 

اي خداي تنهايان و بي کسان وبي مونسان، اي مخاطب اشناي دردهاي نگفتني، اگر بنا است بسوزيم طاقتمان ده واگر بنا است بسازيم قدرتمانده، اي محبوب جاوداني ! اگر نبود عطر حضور تو در تعفن اين لاشه هاي مردار چگونه تاب مي اورديم واگر نبود گرماي دست هاي تو در اين سرماي بي کسي چگونه سر مي کرديم؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:11  توسط sh.amirgol  | 

farz kon...

صحبت از پژمردن یک برگ نیست ، فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست ، فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست ، فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست! در کویری سوت و کور، در میان مردمی با این مصیبت ها صبور، صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق، گفتگو از مرگ انسانیت است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:6  توسط sh.amirgol  | 

aks

 

· زیباترین عکسهای دنیا
در تاریکی ظاهر میشوند
پس هر وقت توی تاریکی زندگی
قرار گرفتی
بدان
که خدا میخواد ازت
یه تصویر زیبا بسازه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 22:3  توسط sh.amirgol  | 

be name o0o

به نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد. و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم. سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل. و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش. او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم. فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم. اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست. شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش . اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد. حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:56  توسط sh.amirgol  | 

maaniye eeshgh

· عشق یعنی با تو خواندن از جنون عشق یعنی سوختنها از درون، عشق یعنی سوختن تا ساختن ، عشق یعنی عقل و دین را باختن ، عشق یعنی دل تراشیدن ز گل ، عشق یعنی گم شدن در باغ دل ، عشق یعنی تو ملامت کن مرا، عشق یعنی می ستایم من تو را ، عشق یعنی در پی تو در به در ، عشق یعنی یک بیابان درد سر، عشق یعنی با تو آغاز سفر ، عشق یعنی قلبی آماج خطر، عشق یعنی تو بران از خود مرا ، عشق یعنی باز می خوانم تو را ، عشق یعنی بگذری از آبرو ، عشق یعنی کلبه های آرزو، عشق یعنی با تو گشتن هم کلام، عشق یعنی شاخه ای گل در سبد ، عشق یعنی دل سپردن تا ابد ، عشق یعنی سروهای سر بلند ، عشق یعنی خارها هم گل کنند، عشق یعنی تو بسوزانی مرا ، عشق یعنی سایه بانم من تو را ، عشق یعنی بشکنی قلب مرا ، عشق یعنی می پرستم من تو را، عشق یعنی آن نخستین حرفها ، عشق یعنی در میان برفها، عشق یعنی یاد آن روز نخست ، عشق یعنی هر چه در آن یاد توست، عشق یعنی تک درختی در کویر ، عشق یعنی عاشقانی سر به زیر، عشق یعنی بگذری از هفت خان ، عشق یعنی تیر و کمان
. سوزاند-

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:44  توسط sh.amirgol  | 

سلام فاحشه


سلام فاحشه 
هان؟ تعجب کردي!؟ ميدانم در کسوت مردان آبرومند 
انديشيدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است! اما ميخواهم برايت بنويسم 

شنيده ام، تن مي فروشي، برای لقمه نان ! چه گناه کبيره اي…! ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي 

دانند، من هم مانند همه ام.

راستي روسپي! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو، زني زنانگي اش را بفروشد که نان 

در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا 

شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است ! مگر هردو از يک تن نيست؟ مگر هر دو جسم 

فروشي نيست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در ديارم کساني را ديدم 

که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان، شرفت را شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه 

از دين 

شنيده ام روزه ميگيري، غسل ميکني، نماز ميخواني، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داري، 

رمضان بعد از افطار کار مي کني، محرم تعطيلي ! من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه، 

جمعه بازار دين خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده 

صالح نروم، پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطيل نکنم! فاحشه… دعايم کن 

Top of Form

Bottom of Form

 

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 13:47  توسط sh.amirgol  | 

eshgh


 

ای که می پرسی نشان عشق چیست ـ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی مهر بی چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی ادعا عشق یعنی مهر بی اما اگر عشق یعنی رفتن با پای سر عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان من قربان اوست
عشق یعنی خواندن از چشمان او
حرفهای دل بدون گفتگو
عشق یعنی عاشق بی زحمتی
عشق یعنی بوسه بی شهوتی
عشق یار مهربان زندگی
بادبان و نردبان زندگی
عشق یعنی دشت گلکاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده
یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان با یک گل بهار
در خزانی برگریز و زرد و سخت
عشق تاب اخرین برگ درخت
عشق یعنی روح را اراستن
بی شمار افتادن و برخاستن
عشق یعنی گل بجای خار باش
پل بجای اینهمه دیوار باش
عشق یعنی یک نگاه اشنا
دیدن افتادگان زیر پا
زیر لب با خود ترنم داشتن
بر لب غمگین تبسم کاشتن
عشق ازادی رهایی ایمنی
عشق زیبایی زلالی روشنی
عشق یعنی اهویی ارام و رام
عشق صیادی بدون تیر و دام
عشق یعنی برگ روی ساقه ها
عشق یعنی گل به روی شاخه ها
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا نا توان عشق باش
پهلوانا پهلوان عشق باش
ای دلاور دل بدست اورده باش
در دل ازرده منزل کرده باش
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری اب را بر تشنه تر
عشق یعنی ساقی کوثر شدن
بی پرو بی

پیکر و بی سر شدن

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:49  توسط sh.amirgol  | 

نامه اي به خداي نا شناخته

هوا سرد بود و باران تندي ميباريد

از خيابان مي گذشتم كه چشمم به پسر بچه اي در كنار خيابان افتاد

پسرك بي اعتنا به قطرات درشت باران بر روي كاغذ خيسي كه بر دست داشت كلماتي مي نوشت

آهسته بالاي سر پسرك ايستادم و شروع به خواندن كلمات كردم

چنين نوشته بود

به خداي نا شناخته.....!ا

اي كسي كه نمي دانم كيستي اي خداي ناشناخته كه همه جا هستي اما هيچ كجا به تو اجازه ي ورود نمي دهند

اي خدايي كه نمي دانم كيستي نام پدر و مادرت را نمي دانم

نمي دانم چند كلاس سواد داري و آيا توهم مثل من با جوراب فروختن زندگي ميكني يا نه؟

من تنهايم...تا كلاس دوم سواد دارم و جوراب مي فروشم

شنيدم بسيار مهرباني و هيچگاه هيچ كسي را تنها نمي گذاري حتي اگر آنها از تو روي گردانند

شنيده ام بسيار قوي هستي آنقدر كه حتي پاسبانها و مامور شهرداري هم نمي تواند جلوي جوراب فروختنت را بگيرد يا بساط آلوچه و لبويت را روي زمين لگد مال كند

شنيده ام به هركه بخواهي پول ميدهي و از هر كه بخواهي ميگيري

جالب اينجاست كه بزرگترها مي گويند گناهان مردم را ميبيني ولي آبرويشان را حفظ مي كني انگار به تو ستارالعيوب ميگويند

من خودم يادم هست وقتي كه دست توي جيب مادرم كردم و اسكناس100 تومني كه همه چيز مادرم بود را برداشتم تو ديدي ولي زود رويت را برگرداندي كه من خجالت زده نشوم

شنيده ام به هركس هرچه بخواهد ميدهي و هيچكس را دست خالي بر نميگرداني

حتما بايد بسيار ثروتمند باشي و خانه ات حتما خانه اي بزرگ در يكي از محله هاي بالاي شهر تهران است با هزار نوكر و كلفت...! البته مي دانم بسيار گرفتاري و بايد به كار هزاران نفري كه جلوي در منتظر كمك هستند برسي

از آن مريض كه شفا مي خواهد تا آن فقير كه پول مي خواهد و آن دختر 16 ساله كه ديگر دختر نيست و حامله شده است و براي حفظ آبرو به هر دري ميزند

و من حتما بايد بد موقع مزاحم شده باشم

اما من كاري ندارم كه برايم انجام دهي چون بسيار خوشبختم فقط مي خواستم بگويم روزي به من سر بزن من اكثرا همينجا مي نشينم

براي تو هديه ي دارم مي خواهم يك جوراب مردانه ي سفيد بزرگ پا به تو كادو بدهم

البته به همه 500 تومان ميفروشم ولي از تو پولي نميگيرم چون بسيار مهرباني و اين جايزه ي مهربانيت است

ولي يك گلايه دارم....تو كه اينقدر مهرباني چرا عشق واقعي را به مردم نشان نمي دهي؟

چرا گوش پاسبانهاي بي رحم كه آزادي مردم را به زنجير كشيده اند را نمي كشي و انها را از خواب غفلت بيدار نمي كني؟

چرا به جاي مواد مخدر به معتادان اكسير و آب خضر را نشان نمي دهي؟

چرا انسانهاي اين نسل را خائن و شهوتران آفريدي؟

چرا تنفر و كينه و انسان را آ‏فريدي؟

راستش را بگو بين خودمان ميماند فكرش را مي كردي روزي انسان اين چنين شود؟

مي دانم اكنون بغض گلويت را گرفته و اشك در چشمانت جمع شده و از اين آفرينش پشيماني

بگذريم.....

پسرك رو به من كرد و پرسيد؟

آقا آدرس خانه ي خدا را ميداني؟ نامه اي برايش نوشته ام بايد برايش بفرستم

هنوز حرفي از دهانم خارج نشده بود كه نور تمام اطرافم را پر كرد و صدايي آمد: نامه ات را بده

لازم نيست برايم بفرستي من خود آمده ام كه نامه ام را بگيرم

پسرك نامه را با جوراب سپيدي رو به آسمان دراز كرد

گيج بودم!!!وقتي به خودم آمدم اثري از نامه و جوراب و پسرك و خدا نبود

تنها من مانده بودم وپيراهني خيس از باران


فريور ترابي

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:39  توسط sh.amirgol  | 

سرزمین من

فکر می کنم فراتر از دنیای این آدم ها دنیایی است و من متعلق به آن جهانم! نمی دانم آیا آنجا جای زیباتری است یا نه؟

نمی دانم آیا اهالی آنجا از ترس آلوده شدن دستهایشان در تماس با دست نا محرم آنرا در پس پارچه های سیاه پنهان می کنند یا نه؟ آیا آنجا هم چون این جهان به فکر آلودگی دلهایشان نیستند؟

نمی دانم در آن سرزمین نیز مدمانش از سر اجبار و عادت کار می کنند و منتظر لحظه ی مرگ خویشند یا آن جهان دنیای ثبات و خوشبختی است؟

نمی دانم در آن دنیا مردمانش در پی یافتن خدای خود می گردند هر پستو را یا چون مردمان این جهان هر پستو ودرزی را می بندند مبادا که خدا از آن جا به خانه شان نفوذ کند!

آیا در آن دنیا مردم به درخت سلام می کنند و با آب به سخن می پردازند؟یا چون کودکان گستاخ و بی ادب یا چرا راه دور برویم چون اکثر مردم همین زمین آنها را می بینند و بی توجه به حضور آ«ها راه خود را می روند و به کار خود ادامه می دهند؟

چگونه انتظار کمک و هم صحبتی با این موجودات را داریم در صورتی که حتی یک بار به آنها سلام نکرده ایم؟

اگر مردم آن دنیا نیز چنین باشند پس من متعلق به آن سرزمین هم نیستم! کمی از سرزمینم یادم هست

یادم هست که سرزمین مادریم مردمی دارد که در آن هر زنی مادر تمام کودکان شهر است. همه ی مردها برای کودکان چون پدرند با همان عشق و علاقه

در سرزمین من گل و انسان و آفتاب و شب و خدا و شیطان بر سر یک میز عصرانه می خورند....درختان در برابر مردمانش سر تعظیم فرود می آورند و مردم هر روز با علفها احوال پرسی می کنند

در سرزمین من گدایی وجود ندارد زیرا همه چیز همه چیز به مساوات تقسیم شده است آب.خدا.ثروت. عشق و من از اهالی همان سرزمینم

اگر روزی به سرزمینی رسیدید که مردمانش همه در یک اتاق می خوابیدند که مردمانش چشمانشان را به خاطر همدردی با کودک نابینای تازه متولد شده از کاسه در می آوردند . که مردمانش با نیکی و محبت خود شیطان را شرمسار می کردند و با کشیدن دست نوازش بر سرش اورا متنبه و نمک گیر می کردند با یقین به آنها بگویید ....کسی/ کسی از شما/بر حسب اشتباه به جایی دور تبعید شده که آن زندان زیبا را زمین نامیده اند/کمکش کنید زیرا او در حسرت بازگشت به خانه است اما بازگشت برایش مقدور نیست

فریور ترابی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:31  توسط sh.amirgol  | 

روزگار ما

 

نوشته ام را با یک سوال آغاز می کنم؟ آیا در روزگاران گذشته .در روزهای دور آدمیان این چنین بودند؟

آیا روزها پر از خمیازه و شبها پر از وسوسه بود؟

مردهای متعهد آن روزگاران نیز در حال سگ دو زدن بودند و جسم و خانواده و روح خود را به نگاهی آلوده می باختند؟

زنها در حسرت مردی ثروتمندتر بودند و زیر بدن داغ همسر خود عشق را به صلابه می کشیدند؟

پسرها در پی شهوترانی بودند و دروغ تنها وسیله ی مطرح شدن آنها بود؟ پسرهایش با آبروی دخترها بازی می کردند و چون پوست شکلات اسنیکرز پس از مصرف آن را به سطل زباله می انداختند؟

اصلا در آن زمان شکلات اسنیکرز و قرص ال دی و نوشابه ی ردبول وجود داشت ؟

آیا دخترهای آن زمان با چت کردن عاشق می شدند ؟ آیا دخترها با معشوق خود به سینما می رفتند و یواشکی و با احتیاط با معشوق خود ور می رفتند؟

در آن زمان که اینترنت و سینما نبود !پس عاشقان و معشوقان بیچاره چه می کردند؟

پس چگونه مجنون فقیر آن زمان خودرا جای پسر پادشاه معرفی میکرد؟و لیلی بیچاره با دل بستن به کدام پول عاشق می شد؟ آیا به این کارها احتیاج بود؟

آیا مردم با کلمات عاشق می شدند؟ شاید

در آن زمان چه می کردند مردمان ؟ ما چه می کنیم در این زمان؟

آیا 1000سال پیش خود را به یاد داری؟ کجا بودی؟ چه می کردی؟

شرط می بندم تاکنون فکر نکرده ای که 1000 سال پیش پادشاهی بودی یا یک میوه ی انبه؟

هر چند فکر کردن بیهوده است و دسترسی به آن ناممکن

ولی مطمینم زندگی آن زمان اینچنین پر خمیازه و خواب آلوده نبوده...لا اقل برای دیدن معشوق باید ساعتها راه می رفتیم و دره ها و کوه ها را می پیمودیم

اما اکنون با یک وب کم و فشار یک دکمه یا پیچاندن یک کلید و فشار پدال گاز معشوق در برابر ماست! البته اگر بشود اسمش را عشق و معشوق و عاشق گذاشت

برای مردم عصر ما عشق افسانه است عشق قصه ای فراموش شده است....کاش بار دیگر این خمودگی را با خمیازه ای طولانی و کش و قوس دادن به بدن بکشیم و نابودش کنیم

کاش بشود بار دیگر مردی باشیم مثل مردان قدیم

البته اگر مرغ همسایه غاز است اینجا صدق نکند و آنها آن مردمان قدیم خموده تر از ما نبوده باشند

با این حال آن قصه های عشق قدیمی و آن قصه ی مردان با صفای آن دوران را شیرین تر از تمام داستانهای این زمان می دانم

بیا من و تو ای مهربان ای خوب...رویای عشقهای رویایی را واقعیت بخشیم

باشد که من و تو قصه ساز عشقی باشیم که آیندگان را به حیرت وادارد!

فریور ترابی
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:22  توسط sh.amirgol  | 

Rasme Zamo0ne

· دنيا رو بد ساخته اند

كسي را كه دوست داري تورادوست نميدارد

كسي را كه تورادوست دارد تودوستش نميداري

اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تورا دوست دارد

به رسم وآيين زمانه هرگزبه هم نمي رسند

واين رنج است زندگي يعني همين

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:21  توسط sh.amirgol  |